پری دریایی

همه چی قاطی

شعر هایی از سهراب سپهری

 

من به سیبی خوشنودم

وبه بوئیدن یک بوته بابونه

من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد

و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند

 من صدای پر بلدرچین را می شناسم

رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را

خوب می دانم ریواس کجا می روید

سار کی می آید  کبک کی می خواند باز کی می میرد

ماه در خواب بیابان چیست

مرگ در ساقه ی خواهش

و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند

زندگی نوبر انجیر سیاه

زندگی بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیمایست

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر

زندگی شستن یک بشقاب است

 

 

زندگی یاقتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است

زندگی مجذور آینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست

 

 

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

چه اهمیت دارد

 گاه اگر می رویند

 قارچ های غربت

 

من نمی دانم

که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست

 گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها راباید شست جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

با همه مردم شهر زیرباران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

 

 

 

 یکی دیگه :

 

 

روشنی ، من ، گل ، آب

ابری نیست

بادی نیست

می نشینم لب حوض ،

گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ،آب

پاکی خوشه زیست

 

مادرم ریحان می چیند

نان و ریحان و پنیر  ، آسمان بی ابر ، اطلسی هایی تر

رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط

 

نور در کاسه مس ، چه نوازش ها می ریزد !

نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد

پشت لبخندی پنهان هر چیز

می روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت ، من پر از فانوسم

  

 

 

 بازم :

 

 

 

نشانی

خانه دوست کجاست ؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

 رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

 و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

 نرسیده به درخت کوچه باغیست که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق

 به اندازه ی پر های  صداقت آبیست

 می دوی تا در ان کوچه که از پشت بلوغ

سربدر می آرد پس به سمت گل تنهایی می پیچی

 دوقدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

 و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا

 جوجه بردارد از لانه ی نور

 و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 17:48  توسط good GIRL  |