می بینم که باز امتحانا داره شروع میشه !!
هی زندگی ...
می بینم که باز امتحانا داره شروع میشه !!
هی زندگی ...
سلام می دونین من خیلی عجیبم ![]()
اخه من وقتی عصبانی میشم می دونید چیکار می کنم ؟ اگه گفتین !!! نه فکرشم نمی کنین
وقتی عصبانی میشم می رم تست ریاضی می زنم
امرزوم خیلی ناراحت بودم ماتریس زدم خیلی
هم خوب زدم ۹۵ در صد هورااااااااااااااااااااااا
کلی خوشحال شدم
مردم اعصاب نمی ذارن واسه ادم که !
امشب میخوام یه عالمه دعا کنم![]()
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم اسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
مهدی اخوان ثالث ![]()
راستی اینم اون یکی وبمه که شعرامو توش مینویستم و بیشتر دوسش دارم
کلیک رنجه فرمایید
پاورقی :
گریمون هیچ
خندمون هیچ
باخته و برندمون هیچ
تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ !

دو خط موازی زائیده شدند .
پسركی در كلاس درس، آنها را روی كاغذ كشید
دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .
و در همان یك نگاه قلبشان تپید .
و مهر یكدیگر را در سینه جای دادند .
خط اولی گفت :
ما میتونیم زندگی خوبی داشته باشیم .
و خط دومی از هیجان لرزید .
خط اولی گفت میتونیم خانه ای داشته باشیم در یك صفحه دنج كاغذ .
من روزها كار میكنم ، میرم خط كنار یك جاده دور افتاده و متروك شوم ، یا خط
كنار یك نردبام .
خط دومی گفت :
من هم میتونم خط
كنار یك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، یا خط كنار یك نیمكت
خالی در یك پارك كوچك و خلوت .
خط اولی گفت :
چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت
در
همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
و بچه ها تكرار كردند :
دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند
دو خط موازی لرزیدند
به هم دیگر نگاه كردند
و خط دومی زد زیر گریه
خط اولی گفت نه این امكان ندارد حتما یك راهی پیدا میشه .
خط دومی گفت شنیدی كه چی گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچ راهی وجود ندارد، ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه
خط اولی گفت : نباید ناامید شد .
ما از صفحه خارج میشیم و دنیا را زیر پا میذاریم . بالاخره كسی پیدا میشود كه مشكل
ما را حل كند.
خط دومی آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بیرون خزیدند از زیر كلاس درس
گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .
آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهای سوزان ...
از كوهای بلند ...
از دره های عمیق ...
از دریاها ...
از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات كردند .
ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند
. شما همه
چیز را خراب میكنید .
فیزیكدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان كنم .اگر می شد قوانین طبیعت را
نادیده گرفت ،
دیگر دانشی بنام فیزیك وجود نداشت .
پزشك گفت : از من كاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .
شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل تركیب هستید . اگر قرار باشد با یكدیگر تركیب
شوید، همه
مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم
مساویست با نابودی
جهان . دنیا كن فیكون می شود سیارات از مدار خارج میشوند كرات با هم تصادم می كنند
نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یك قانون بزرگ را نقض كرده اید .
فیلسوف گفت :
متاسفم ... جمع نقیضین محال است.
و بالاخره به
كودكی رسیدند كودك فقط سه جمله گفت :
شما به هم می رسید
نه در دنیای واقعیات!!!
آن را در دنیای دیگری جستجو كنید!
دو خط موازی او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند
اما حالا یك چیز داشت در وجودشان شكل می گرفت .
« آنها كم كم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »
خط اولی گفت : این بی معنیست .
خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟
خط اولی گفت : این كه به هم برسیم .
خط دومی گفت : من هم همینطور فكر
میكنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
یك روز به یك دشت رسیدند . یك نقاش میان سبزه ها ایستاده
بود و بر بومش نقاشی میكرد
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا كنیم .
خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه كاغذ
بیرون می آمدیم
خط اولی گفت : در آن بوم
نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .
نقاش فكری كرد و قلمش را حركت داد !



خیلی با نمکه !!!
پ.ن: دیروز یهو تصمیم گرفتم خودکشی کنم. ولی بعد پشیمون شدم

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...
زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.
تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.
اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...
دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!
دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
پ.ن: دست خط تو خیلی قشنگه .. دلم برات تنگ شده ...